عشق مرده
همچنان لحظه های سرد تنهایی می گذرد اما هنوز باور ندارم که تنهایم...! همچنان عمر می گذرد ولی هنوز باور ندارم که در این دو روز دنیا دو روز آن پر از غم است! همچنان زندگی ساز خودش را می زندولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد! همچنان در حسرت بهار نشسته ام ، اما نمی دانم که خزانی زیباتر از بهار را پشت سر گذاشته ام ! این دل لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند اما نمی داند حتی این بهانه ها نیز دیگر به یاری او نمی آید... ! همچنان هوای چشمهایم گریان است ،روزها بارانیست و شبهاطوفانیست ...! همچنان این لحظه های نفسگیر زندگی را می گذرانم اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ امیدی در قلبم نیست ! امید من دیروز بود که گذشت ،امید من فرداست که از فردا نیز ناامیدم ...! دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی خواهد ماند ! همچنان از نگاه گل پژمرده در گلدان خشک می فهمم که پرپرم! همچنان از آواز بی صدای پرنده در قفس می فهمم که من نیز در قفسی به بزرگی دنیا اسیرم...! همچنان از سکوت سرد شبانه می فهمم که آسمان بی مهتاب است و امشب نیز شب دلگیریست ! همچنان باید درون خودم فریاد بزنم ، درون خودم اشک بریزم و ناله کنم ! دلم میخواهد شاد باشم ،اما شادی جای دیگری اسیر است ...! دلم می خواهد امیدوار باشم ، اما امید من خواب است ! همچنان لحظه های سرد زندگی می گذرد اما هنوز باور ندارم که وجودم از سردی لحظه ها یخ زده است ...! نمیدونم متن ماله کیه.تو بلاگ یه دوستی تو کلوب خوندمش.شاید متن قشنگی نباشه برای شب تولدم .شاید بهتر بود یه متن شادتر انتخاب میکردم . اما ................. کسی که دلش میخواد یه لحظه دیگه بمیره چرا باید واسه خودش تولد بگیره.(مریم حیدر زاده) ساعت 12 امشب 28 ساله میشم.چه تولد سوت و کوری.همه بهم تبریک میگن جز اونی که باید بگه. اگه حوصلشو داشتین پست تولد پارسالمو با کامنتاشو دوباره بخونین تا شما هم مثل من به نامرد بودن آدما ایمان بیارین. خدایا.. من فقط تو رو دارم.من جز تو خدایی ندارم. میدونی که این روزا اینقدر بهم ریخته و آشفته ام که حتی نمیدونم باید تو این شبای عزیز ازت چی بخواهم.خجالت میکشم بگم گناهامو ببخش.خجالت میکشم. اما..... هر چی خودت صلاح میدونی.فقط ...فقط میخوام بگم: خدای من خالق من معبود یگانه ی من من جز تو خدایی ندارم همین. شاید خیلی تکراری باشه.اما مینویسمش چون حرف دله این روزامه ماجرای خدا و گنجشک گنجشک با خدا قهر بود... و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به نوک های کوچکش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست! گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی! این طوفان بی موقع چه بود؟! چه می خواستی؟! لانه محقّرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداخت ، فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبّتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت... های ، های ، گریه های دل کوچکش ملکوت خدا را پر کرد... صد بار اگر توبه شکستی باز آی درست نوشتمش؟نمیدونم. خدایا من میدونم تو هم میدونی که هیچ کاری نیست که واسه تو نشدنی باشه. امشب توبه کردم.از همه ی گناهام.از همشون. خدایا فقط سلامتیمو میخوام همین.هیچ چیزه دیگه ای نمیخوام.
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید... من تنها گوشی هستم که غصّه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد...
بارالها ، گنجشک کوچک و شرمسار دلمان را دریاب.
| Design By : Night Skin |

