تبليغاتX
عشق مرده

عشق مرده

22

بازم اومدم اومدم که بنویسم اما واسه تو دیگه نه.اومدم که واسه عشقم بنویسم.واسه عشقی که گم شده.بهت نگفته بودم اما روز اولی که این وبلاگو ساختم اسمشو گذاشتم عشق گمشده من.اما منظورم عشق خودم نبود.عشق خودم اون موقع گم نشده بود.منظورم عشق تو بودی.تویی که میگفتی تا حالا عاشق نشدم.اما دروغ میگفتی.میخواستم اون عشقی که دنبالش هستی من باشم.اما تو حتی یه بارم نپرسیدی عشق گمشده من یعنی چی مهتاب؟حتما مثله خیلی چیزای دیگه واست مهم نبوده که نپرسیدی دیگه.دیشب دوباره تصمیم گرفتم دیگه ننویسم. اما پشیمون شدم.با خودم گفتم چرا ننویسم؟تو گم شدی.تو بی وفا شدی.تو نامرد شدی. اما این چه ربطی به عشق من داره.عشق من هنوزم هست.هنوزم گم نشده. هنوزم مهربونه.هنوزم نگرانمه.هنوزم موقع خداحافظی میگه مواظب خودت باش.هنوزم ......

اما فقط تو رویا.

پس منم باز مینویسم .واسه عشقم.واسه عزیز دلم.واسه مرد رویاهام.واسه همون عشقی که باهم می رفتیم پردیسان.رفتیم جمشیدیه.واسه همون عشقم که تو یه 5شنبه بارونی اومد دانشگاه دنبالم.واسه اونی که ................نه اصلا چرا باید بگم.اون اینقدر مهربونو با وفاست که همه اینا یادشه.

اینم آهنگی که عید ۸۵ تو شمال همش گوش میکردم. همون عیدی که باز اومدی و گفتی تو و این رابطه رو نمیخوام.یادته؟

 

وقتی چشمام پر اشکه

وقتی قلبم بیقراره

وقتی پا به پای ابرا چشم من بارون می باره

وقتی مثله یه پرنده میرم و گوشه می گیرم

وقتی با نبودن تو توی هر لحظه می میرم

با یه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من یه ماهی تو یه دریا تو که نیستی بی قرارم

بی قرارم

وقتی خواب تو میبینم خواب عاشقونه تو

وقتی که قطره اشکو می بینم رو گونه تو

وقتی قلب عاشقم رو پیش پای تو میذارم

وقتی که بلور اشک و واسه تو هدیه میارم

با یه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم

من یه ماهی تو یه دریا تو که نیستی بی قرارم

بی قرارم

تو که نیستی تو که نیستی قلب عاشق بیقراره

ٍآرزوی تو رو داشتن باز تو رو یادم میاره

تو بدون که بی تو هرگز شب من سحر نمیشه

جز تو چشمام واسه هیچ کس نمی باره تر نمیشه

هنوزم حس نیازت از تو قلب من نرفته

کاش بدونی کاش بدونی زندگی بی تو چه سخته.

 

اما حیف حیف که اینا همش تصوارت منه.نمیدونم چرا بعد از نوشتن این مطلب یاد یه جملت افتادم:

تا کی می خوای به عشق امیدوار باشی مهتاب؟چرا خودتو گول میزنی؟

نمیدونم. خودمم نمیدونم

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت19:8توسط مهتاب |
21

اون عکس یادته ؟ میدونی کدوم عکس و می گم؟ میدونم که میدونی.اما اگه سرگرم بودن با خاطرات عشقت(شایدم خودش)از یادت نبرده باشه.

عکس و گرفتم تو بغلم و گریه کنون رو تخت دراز کشیدم موبایل هم تو دستمه که وقتی  sms  شب بخیر میدی زود جواب بدم که نکنه ناراحت شی.اما خوابم برد.وقتی بیدار شدم دیدم  sms داده بودی شب بخیر.فقط همین .دلم برات تنگ شده. دلم میخواست بعد شب بخیر یه کلمه ای بگم .یه کلمه ای که ببرتمون به گذشته های دور.گذشته های دور؟مگه چند وقت گذشته که من فکر میکنم اینقدر دور بوده؟یه کلمه بگم که واسمون یاد آوری خاطرات باشه.خاطرات شیرینمون .لحظه های شادمون.اما.....اما دیگه خیلی وقته که یادآوری خاطرات آرومم نمیکنه.وجودمو سرشار از شادی نمیکنه.دفعه های پیش با یادآوری خاطرات ،با یادآوری حرفات نگاهات روی زخم هام مرحم میذاشتم اما این بار خاطرات فقط عذابم میده .خاطرات واسم مثله طناب شده .مثله طناب دار .دور گردنم پیچیده اما خفم نمی کنه.هر لحظه فشار بیشتر میشه اما خفه نمیشم. واسم شده مرگ تدریجی. اما نمیدونم چرا با همه این حرفا هنوز عاشق به یاد آوری خاطرات هستم.

خدایا پس کی می خوام از این برزخ رها شم؟خدایا داری امتحانم میکنی؟خدایا 4 سال امتحان بس نبود؟خدایا من عشقمو از تو میخوام.خودت بهم دادیش.خودت ازم گرفتیش خودتم دوباره بهم بدش.خدایا التماست میکنم.کاش میدونستم باید خدا رو به چی قسم بدم.

من هنوز همون مهتابم.

همون مهتاب تو.فقط داغون تر از همیشه.دلتنگ تر از همیشه.عاشق تر از همیشه.خسته تر از همیشه.بیشتر از همیشه محتاج تو.

همون مهتابی که وقتی دستشو میگرفتی تا از خیابون رد شیم گرمای دستات واسش آخر آرامش بود. آرامشی که همیشه میخواسته.

همون مهتابی که به قول تو فقط بلده گریه کنه.

همون مهتابی که برات پسته پوست میکند.

همون مهتابی که صبح که میخواست بره سرکار بهش زنگ میزدی سفارش می کردی ناهار بخوره.

همون مهتابی که وقتی سفارش میکردی مواظب خودت باش. با این جملت حس خوبه مهم بودن واسه یه نفرو بهش میدادی و اون وقت مهتابت فکر میکرد که چه امنیت خاطری دارم و فکرمیکرد که آخر دنیا همین جاست.

همون مهتابی که تو طول هفته انواع و اقسام خوراکی ها رو واست میخرید و میخواست بهت ثابت کنه که هر جا می رفته به یادت بوده.اما تو، توی بی معرفت متهمش می کردی به سبک بودن.اون لحظه تشکر می کردیا اما شبش می گفتی تو رابطه ما جای عاشق و معشوق عوض شده و من .......من درمونده تا صبح  به منظورت از این حرف فکر میکردمو و وقتی میفهمیدم منظورتو، که حتی دیگه نای گریه کردن هم نداشتم.

همون مهتابی که 4سال تموم سعی کرد عاشقانه ترین رفتارو باهات داشته باشه و همه زندگیشو واست گذاشت اما تو آخرش متهمش کردی به سبک بودن و گفتی سنگین باش مهتاب

همون مهتابی که بهت شک می کرد و این شک سر آغاز یه دعوای مفصل بود واسه خرد شدن در چشم تو.وتو هم هیچ وقت کمکم نکردی که این شک رهام کنه.عوضش هر بار دامن زدی به این شک.

همون مهتابی که  این بار بهت گفت اگه این بار تنهام بزاری می میرم. من خسته ام دیگه نمی تونم. تموم شدم. تهی ام .خالی ام از درون. منتظر یه تلنگرم واسه پودر شدن و تو بازهم این بار بی رحمانه این تلنگر و زدی حتی بدتر از هر دفعه.

همون مهتابی که  4 سال تمام بهش گفتی دوستت دارم اما عاشقت نیستم.آخه تا به حال عاشق نشدم . بعد یه شب تو اوج یکی بودن گفتی:عشقم.عروسم.اما....................اما.................چند روز بعد گفتی من فقط دو بار عاشق شدم یه بار قبل از این 4 سال یه بارم همین چند ماه پیش که قهر بودیم.خیلی واضح و روشن. یعنی جایی واسه تو وجود نداره.خوش اومدی برو و بمیر اما برنگرد.

هنوز جملت تو گوشمه:هنوزم دوسش دارم به یادشم رفتم دنبالش اما برنگشت.

مهتابی که با گفتن این جمله هات پودر شد.شکست . له شد. تا صبح گریه کرد هر چی بد وبیراه بلد بود بهت گفت .گفت و گفت و واسه  همیشه از چشمت افتاد تو هم هر چی صفت بد بلد بودی نثارش کردی.

همون مهتابی که حالا میون زمین و هوا معلقه و هیچ دست آویزی نداره به چشم خودش سقوط کردنشو میبینه اما هیچ راهی نداره جز اینکه با همه وجودش فریاد بزنه:

 

خدایا کمکم کن

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت1:42توسط مهتاب |