عشق مرده
می گفتی از آن ِ منی نبودی از آن ِ من هرگاه خواستی،آمدی و هرگاه خواستی ، رفتی بسیار ، جستجو کردم هیچ فرهنگ ِ واژگانی اینگونه معنا نکرده بود: واژه ی مالکیت را ... تنها به من بگو که چه باید می کردم و نکردم! تنها لحظه ای در چشمان من نگاه کن و مردانه بگو که غیر از عمر و جوانی و شور عشق دیگر چه به پای تو باید می ریختم؟ من که در هر شرایطی در کنار تو ایستادم...... وشاید تنها اشتباه من، اعتماد به تو بود! لحظه ای در چشمان من مردانه نگاه کن...... باور کن ذهن من آشفته نیست................. ذهن من مجموعه ای از آشفتگی هاست. من نمی توانم این حوادث را تقدیر بنامم. من نام زندگی بر آن نهاده ام. و قبول کن که اگر تو هم به جای من بودی حال و روزگار بهتری از من نداشتی. به چهره من نگاه کن................ چشمهای من سرگردان نیستند................. چشمهای من مامن سرگردانی هاست.

| Design By : Night Skin |


