عشق مرده
چند روز پیش یه جایی رفته بودم که تموم خاطرات دوباره واسم زنده شد باز داشتم داغون می شدم .گریه کردم آروم نشدم سرم چشام درد می کرد مسکن خورد م خوب نشدم وقتی یادم افتاد که می گفتی از گریت متنفرم مهتاب ، یا می گفتی داری گریه میکنی؟ مزاحمت نمیشم به کارت برس یا می گفتی تو فقط گریه کردن بلدی. سردردم بدتر میشد واسه یه دوستی همون شب دردل کردم براش گریه کردم از خاطرات گفتم از بدیات گفتم از خوبیات گفتم .دلداریم داد به حرفام گوش کرد نصیحتم کرد یه کم آروم شدم ازم پرسید مهتاب تو چی میخوای؟چی باید بشه تا مهتاب دوباره مهتاب بشه؟ حالا از اون شب همش دارم به حرفاش فکر می کنم واقعا چی میخوام؟چه اتفاقی باید بیفته تا من دوباره من شم؟ چه اتفاقی باید بیفته تا برگردم به زندگی عادی؟ شاید پیشه خودت بگی کم فیلم بازی کن دیدمت تو عروسی که شاد و خندون به خودت رسیده بودی و اون وسط می رقصیدی. یعنی تو فکر کردی چون من اونجا بودم مهتاب دوباره مهتاب شده؟متاسفم واست اگه چنین فکری کردی. امروز وقتی از کلاس زبان بر می گشتم طبق معمول از اون خیابونای لعنتی رد شدم باخودم فکر میکردم چطور ممکنه یه آدم از گوشه گوشه یه شهر خاطره داشته باشه وبعد بتونه خیلی راحت همه اون خاطراتو و فراموش کنه و یه زندگی تازه شروع کنه چطور ممکنه من بتونم همه چی و فراموش کنم و یه زندگی تازه شروع کنم؟ وقتی از هر خیابونی از هر جایی که رد می شم یه خاطره دارم از ایستگاه مترو ی ..... که اولین قرارمون اونجا بود. اول شهریور 84 ساعت 7 صبح .یادته چه روزی بود. وقتی رسیدم سر قرار هنوزم باورم نمیشد که من چه جراتی پیدا کردم. داشتم از خجالت آب میشدم. وقتی از دور دیدمت داری میای دیگه واقعا آب شدم .یادته وقتی نشستیم تو ماشین گفتی اول از همه کمربندتو ببند. از ایستگاه مترو .... که تا مدتها قرارامون اونجا بود همیشه وقتی میومدم میدیدم تو ماشین منتظرم نشستی. چه حس خوبی داشتم وقتی در ماشینو باز میکردم و کنارت میشستم چه آرامشی داشتم . ولی حالا میفهمم که نه آرامش بوده نه آسایش فقط و فقط حماقت بوده. از اون شکلات فروشی تو میدون .... که همیشه وقتی مسیرم اون طرف بود شکلات و پاستیل و کاکائو و آدامس میخریدم خیلی وقته دیگه از اون مغازه خرید نمیکنم فقط مثله دیوونه ها ساعتها پشت ویترینش وایمیسم. یا از پارک هایی که همیشه با هم میرفتیم. امروز با خودم فکر کردم بهترین راه حل اینه که شروع کنم درس خوندن واسه مرحله بعدی درسم یه دانشگاه شهرستانو انتخاب میکنم هر جوری شده خونواده رو هم راضی می کنم و میگم خوب دیگه بزرگ شدم میتونم از خودم مراقبت کنم .یه دو سه سالی که از تهران دور باشم از این خیابونای آشنا دور باشم از این محدوده لعنتی کلاس زبان و از تمام جاهایی که باهم بودیم دور باشم همه چی درست میشه اما نه حوصله درس خوندن ندارم تازه بر فرض که دور شدم خودم چی؟درونمو چیکار کنم؟لوازمای شخصیم که واسم خاطرست و چیکار کنم؟ در کمد لباسمو که باز میکنم چشمم می افته به اون مانتوی آلبالویی.میدونی کدومو میگم؟همونی که وقتی واسه اولین بار تنم دیدی با چه ذوقی گفتی مهتاب!!! من عاشق این رنگم با این چه جوری رفتی دانشگاه؟سه سال گذشته از اون روز منم دیگه اون مانتو رو نمیپوشم اما هنوز تو کمدم آویزونه هنوزم وقتی نگام میافته بهش صدات میپیچه تو گوشم.صدات؟احساس میکنم کم کم صدات داره واسم غریبه میشه احساس میکنم کم کم صدای خنده هات داره از یادم میره.صدای قهقهه زدنت که من این همه عاشقش بودم داره از یادم میره اما مطمئنم اخمات ، بی تفاوتیات ، سرد بودنتات هیچ وقت از یادم نمیره. سه ساله که هیچ لباسی و دور ننداختم منی که حداقل سالی یه بار لباسامو میدادم میرفت حالا همرو نگه میدارم آخه از هر کدوم یه خاطره دارم مامانم وقتی عصبانی میشه میگه مهتاب اینارو عتیقه نگه داشتی؟خوب تو که نمیپوشیشون بدشون برن دیگه جاتنگ کردن .چی بگم؟ بگم همه واسم یادگاریه؟چی بگم؟ خوب به خودم میگم مهتاب بهتره همه این لباسارو بدی بری یه کیسه میارم همه رو میریزم توش همون مانتو آلبلوییه.اون مانتو مشکی مخمله که اولین بار تنم دیدی دست کشیدی روش گفتی چه نرمه مهتاب. یا اون مانتو مشکی براقه میدونی کدومو میگم؟همون که پشت ویترین مغازه نشونم دادی و گفتی چه قشنگه مهتاب.خجالت کشیدم بگم می خوامش فرداش خودم رفتم خریدمش و بهت گفتم که خریدمش و تو چقدر ذوق کردی وقتی واست پوشیدمش گفتی چه بهت میاد.یا اون پالتو طوسی مشکیه که وقتی گفتم خریدم گفتی چقدر لباس میخری مهتاب. اما هیچ وقت تنم ندیدیش آخه میخواستم واسه روز ولنتاین واست بپوشمو حسابی تیپ بزنم و سوپرایزت کنم همون روز ولنتاینی که قرار بود واسم یه عروسک خیلی بزرگ بخری .اما... اما اون روز ولنتاین هیچ وقت نرسید و خیلی مونده بود به ولنتاین که همه چی دوباره تموم شد.اون شال آلبالویی که من می گفتم این قرمزه تو میگفتی نه بیسواد این آالبالوییه. یا اون بافت آبیه که میگفتی بالاخره من نفهمیدم مهتاب این مانتو؟ بلوزه یا پلیوره؟ کدومش؟ منم به جای جواب از خنده ریسه می رفتم. و هزار تا لباسه دیگه.... همرو جمع میکنم میریزم تو اون کیسه ای که آورده بودم لحظه آخر چشمم میافته به اون کیف قرمزه .همونی که گفتی وای مهتاب!چقدر این خوشگله. اینم میندازم تو کیسه در کیسه رو می بندم دنبال خودم می کشونم تا دم دراتاق لحظه آخر تو آینه خودمو میبینم چیکار میکنی مهتاب؟داری با کی لج میکنی؟کجا میبری اینارو؟خوب فرض کن که ریختیشون دور اون وقت دلت آروم میشه ؟ گریه های شبونت تموم میشه؟چرا خودتو گول میزنی؟مشکل تو اینا نیست .مشکل تو خودتی .خود خودت. پس چیکار کنم .میشینم کف اتاق کیسه رو پاره میکنم لباسا تو اتاق پخش میشن دونه دونشونو لمس میکنم.خدایا کاش زمستون بود کاش میشد اینا رو بپوشم کاش میشد بپوشمشونو با پوشیدنشوش حس کنم کنارمی.خاک بر سرت مهتاب حس کنی کنارته؟ که چی بشه؟که باز با حرفاش عذابت بده؟با نگاهاش خردت کنه؟همینو میخوای؟این همه سال بست نبوده؟کاراش یادت رفته؟آره؟یادت رفته؟یادت رفته چه جوری از سر اجبار زنگ میزد؟چه جوری واسه قراره پنج شنبه ها میپیچوندت؟ احساس میکنم دارم خفه میشم .احساس؟مگه احساسی هم واسم مونده؟لعنت به من به منو احساسم.لعنت به تو لعنت به تو و احساس نداشتت. خوب حالا که نمیتونم فراموشش کنم و یه زندگی تازه شروع کنم چارم چیه جز مرگ؟ از همون دوستی که واسش درد دل کردم پرسیدم به نظرت مطمئن ترین راه خودکشی چیه؟گفت چرا می خوای این کارو بکنی؟میدونی که واسش مهم نیست که این کارو بکنی؟به خدا اگه ذره ای ناراحت شه.گفتم میدونم میدونم. و چون میدونم میخوام اینکارو بکنم.از خودم از زندگی خسته ام دلم هیچی نمیخواد .دلم هیچ کسو نمیخواد فقط مرگ فقط مرگ می خوام یعنی چاره ای جز این برام نموده. یه جمله توی یه کتاب خوندم.دیدم چقدر این جمله حس وحال منو تو این روزا خوب توصیف کرده وقتی از شور و گرما از احساسات سرکش و از آنچه چشمانت را به درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کند پرهیز می کنی آرام آرام آرام روی به مردن می نهی.............. ............................................................... کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد. خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا، اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید. خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی! مامان جونم روزت مبارک عاشقانه می پرستمت 


| Design By : Night Skin |


