تبليغاتX
عشق مرده




















عشق مرده

مثلث عشق :

صمیمیت + هوس + تعهد

 

* تعهد :  تا چه اندازه با او صادق هستید ؟

              تا چه اندازه خود را وقف او می کنید که رابطه تان را شاداب و با طراوت نگه دارید ؟

              شامل مسئولیت پذیری ، وفاداری و وظیفه شناسی می باشد .

 

* صمیمیت : تا چه اندازه در کنار او احساس راحت بودن می کنید ؟

                 آیا قادر به بیان عقاید و نقطه نظرات خود هستید ؟

 

* هوس و شهوت : انرژی بخش رابطه است .

                             تمایل به باز گشت به منزل تنها برای در کنار او بودن .

 

 ابعاد و حالات مختلف عشق :

 

تعهد + صمیمیت ، بدون هوس :

  این رابطه در خطر فروپاشی قرار ندارد اما نیازمند خلاقیت و انگیزه برای شعله ور ساختن مجدد عشق است .

 

تعهد + هوس ، بدون صمیمیت :

این رابطه عذاب آور است . گاهی انگیزه شدیدی آنها را جذب یکدیگر میکند .

اما سرانجام به یاس و نا امیدی منجر میشود . زیرا قادر نمی باشند که رابطه را عمیقتر سازند یا آنکه افکار ، علایق و آرزوهای قلبی یکدیگر را بشناسند .

 

صمیمیت + هوس ، بدون تعهد :

این رابطه یک شبه است .

کشش و اشتیاق شدیدی حکمفرما است اما عدم امنیت از آنکه رابطه تا چه حد دوام خواهد داشت ، هر دو فرد را مایوس می سازد .

 

صمیمیت ، بدون هوس و تعهد : علاقه

 

هوس ، بدون صمیمیت و تعهد : عشق شیدایی

 

تعهد ، بدون هوس و صمیمیت : عشق تو خالی

 

هوس + صمیمیت + تعهد : عشق کامل و مطلوب

 

 

پی نوشت ها:

۱- به نظرت رابطه ما کدوم یک از این حالتهاست؟

۲- من هنوزم دارم مثل قبل رفتار می کنم؟

۳- تو خوبی و مهربون .

۴- مرسی که اینقدر نگرانه سلامتیم هستی.

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:37 توسط مهتاب| |

سخت است هنگام وداع

آنگاه که در می یابی

چشمانی که در حال عبور است

پاره ای  از وجود تو را

نیز با خود خواهد برد

 

 

 

 

دلم می خواست واسه امروز یه آپ شاد بزارم ولی افسوس که بازم نشد. بازم بغض داره خفم میکنه.

متنفر میشم از خودم وقتی به یه کاری یا یه حرفی مجبورت می کنم مثله امروز صبح که احساس کردم از خودم متنفرم.باز احساس کردم که هیچ ارزشی ندارم برات.

میخواستم 15 شهریور که آپ می کنم .15 شهریور 84 رو(اولین قرارمون ) مو به مو توضیح بدم. چون مطمئنم حتی یادت نیست کجا رفتیم دلم میخواست لحظه به لحظه شو بگم. یادته؟

 ولی بی خیال چون با این چیزا هیچ دردی از من دوا نمیشه. تو هم تو بی خیالیت و خونسردیت طی کن و خوش باش.

امروز صبح فهمیدی دارم دارم گریه کنم واسه همین زود خداحافظی کردی و رفتی آره؟

بازم مثله همیشه حال و روزم هیچ اهمیتی است نداشت.تو رو مقصر نمیدونم تقصیر منه . من انتظار زیادی ازت دارم. فقط تا وقتی خوب و مهربونی که انتظاری نداشته باشم. تا وقتی که نخوام حرف جدی بزنم نخوام بگم چی می خوام.

من انتظار نداشتیم که این تاریخ ها یادت باشه حتی انتظار ندارم که تولدم یادت باشه.چون ...... چون که واست اهمیتی نداره.میدونم آلان میگی مهتاب باز داری مثله قبل رفتار می کنیا.باشه دیگه مثله قبل رفتار نمیکنم. دیگه هیچ چیزی و بهت یاد آوری نمی کنم سعی میکنم مثله تو بشم خیلی سخته ولی سعی میکنم .شاید اصلا رفتار تو درست باشه و رفتار من غلط.

اما انتظار داشتم روزی که واسه آپ قبلیم نظر داده بودی و فهمیده بودی ۱ شهریور چه روزی بوده خودت میگفتی مهتاب خوندمش یادم افتاد بیا در موردش حرف بزنیم.

پی نوشت 1:کسی میدونه وقتی اون قدر گریه کردی که سرت ، چشمات ، پیشونیت درد میکنه اما نمیتونی مسکن بخوری چه خاکی باید تو سرت بریزی؟

پی نوشت 2:منو ببخش به خاطر همه رفتارم به خاطر اینکه توقعم بالاست و بیجا.

 پی نوشت ۳:چه برنامه هایی واسه امروز داشتم.چی فکر می کردم چی شد.

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:42 توسط مهتاب| |

من نمیدانم فلسفه دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست؟

شاید...!

ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم.

با هم دوست می شویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم

و ...........

خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم.

دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم تا به سمت ابد.

ما .....

من نمیدانم فلسفه دوستی من وتو چیست؟

من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم!(خواهش می کنم این جمله رو با دقت بخون و بهش فکر کن.)

مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را!

دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد!

من  هر روزم را با تکرار عبارت های تاکیدی و مثبت شروع میکنم.

یک احساس خوبی در رگ هایم وول میخورد با این کار.

اما ..فقط کافی است به خلا نبودنت فکر کنم.(بیچاره ام می کند این فکر.)

دیگر خبری  از آن احساس خوشایند نیست که نیست.

............

لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن؟!لطفا!

تو چه جوری می توانی بدون من زندگی کنی؟!

تویی که سه قرن پیش می گفتی"دوستت دارم."

تویی که بامهربانی هایت به من خاطرنشان می کردی که برایت ارزش دارم.

حالافلسفه این تنهایی ودلتنگی و.......چیست؟

این فقدان خواسته یاناخواسته ات راترجمه کن برایم،شاید خمودگی دست ازسرم بردارد.

من این شهرشلوغ غربت زده را نمی خواهم .

این پله های روزافزون پیشرفت را دوست ندارم .

دارم باپرنده ها و درختها بیگانه می شوم!

این بیگانگی بزرگترین فاجعه زندگی من است (البته، بعدازفاجعه کوچ کردن  و نا مهربان شدن تو!)

کاشکی دیرنشود!

کاشکی جنون دست ازسرنوشتهای من بردارد، کاشکی!

دلم برای سلامهای خوش طعمت تنگ شده عزیز روز های زندگی !

دلم برایت تنگ شده،عزیزی که به من تکرارجمله "دوستت دارم" راآموختی!

دلم برایت تنگ شده عزیزی که به من آموختی همیشه و هر جا حرف دلم را برایت بازگو کنم!

و به تازگی عجب کار سختی شده این کار!!!!

چرا مرا نجات نمی دهی از اینهمه دغدغه !!!!!

می بینی؟! سطربه سطرنوشته هایم لهجه دلتنگی شدید ،به خودگرفته اند؟!

راستی! این نوشته ها را هنوز می خوانی؟!

اگرپاسخت" آری "است کاری بکن که فلسفه دوستی، زیباترین فلسفه زندگیمان بشود!!!!            

                                     (برگرفته از مجله موفقیت با اندکی تغییر)

   

 

تا بوسه ی قدیمی چند تا ترانه راهه؟

 

امروز اول شهریوره.

سالگرد دوستیمون.سه شنبه اول شهریور 84.(البته اگه 17 آذر 82 تا همین اول  شهریور 84 را که فقط رابطمون در حد چت بود رو به حساب نیاوریم.)

سه شنبه اول شهریور 84.

این روز این تاریخ تو رو یاد چی می اندازه؟

یادته شب قبلش تا کی چت می کردیم .مدتها بود که تصمیم گرفته بودیم دیدارهامون رو به مهمونیای خانوادگی ختم نکنیم و خودمون رابطمون رو گسترش بدیم.یادته وقتی ازم پرسیدی" مهتاب ،دوست داری رابطمون رو گسترش بدیم ."چی گفتم؟

گفتم:" مگه ما با هم رابطه ای داریم.؟ گفتی خوب میخوایم داشته باشیم دیگه.مگه نه؟"

همون شب شماره شرکت و بهم دادی گفتی اگه خواستی بزن.

اگه خواستی!!!!!!!!!

تو از همون روز اول هم کاملا مواظب حرف زدنت بودی. کاملا. که نکنه فردایی پس فردایی حرفی یا کلامی واست  مسئولیتی داشته باشه .

و من ،من چقدر احمق بودم. فقط کافی بود اون شب به این جملت فکر می کردم.

 اگه خواستی.اگه خواستی.

نمیدونم چی بگم.یعنی واقعا تو نمیخواستی؟اگه نمیخواستی پس چرا پیشنهاد گسترش رابطه رو دادی؟چرا شماره شرکت و بهم دادی؟

یه بار ازت این سوال و پرسیدم.گفتی :نمیدونم نمیدونم.

شب تا صبح فکر کردم چیکار کنم چیکار نکنم ؟زنگ بزنم زنگ نزنم؟ تا صبح خوابم نبرد و این سر آغازی واسه بی خوابی های بعدیم بود.صبح که شد تصمیمم و گرفتم. تا اون روز هیچ رفتاری ازت ندیده بودم که بخواد دلیلی بشه واسه تماس نگرفتن.اون موقع ها آرایشگری می رفتم .ظهر ساعت 3 قبل از اینکه برم زنگ زدم شرکت.خجالت می کشیدم زنگ بزنم همش می گفتم اگه خودش بر نداره.اصلا چرا موبایلشو نداده.بی خیال الان نمیزنم شب واسش آف می ذارم موبایلشو بده. اما نه .......

خوب یکی دیگه برداره چی میشه مگه؟حتما اشکالی نداشته که شماره شرکتو داده دیگه.زنگ زدم .یه بوق .دو بوق.دلم داشت میومد تو دهنم.سومین زنگ که خورد یه آقایی برداشت که بعدها فهمیدم صمدمنشی شرکته.همونی که بعدها منو به اسمه مهندس مهتاب می شناخت.(خورد تو ذوقم .انتظار داشتم خودت منتظر باشی و گوشی برداری.)

بعد از  سلام و احوالپرسی سراغتو گرفتم.گفت"مهندس تشریف ندارن.شما؟"هول شدمو چی باید میگفتم؟گفتم "تماس میگیرم دوباره".قطع که کردم ولو شدم.دستام آشکارا می لرزید و رنگم پریده بود.

گفنم دیگه زنگ نمیزنم شمارم افتاده دیگه خودش حتما زنگ می زنه اما......

طرفای ساعت 6 بود دوباره زنگ زدم.صداتو که شنیدم همه وجودم آروم شد.انگار که سالهاست باهات حرف زدم.انگار که سالهاست که باهمیم.احساس کردم چقدر بهت نزدیکم.چقدر می شناسمت. چقدر دوستت دارم. چقدر می خوامت.

وقتی مثله همیشه گفتی مهتاب خانم(با همون لحن مخصوص به خودت و فقط مخصوص به خودت.)شنیدن اسمم از زبون هیچ کس هیچ وقت اینقدر برام لذت بخش نبوده و نیست .دقیقا همون جوری گفتی مهتاب خانم که همیشه در حضور دیگرون می گفتی.)

احساس کردم چقدر خوبه که آدم عاشق باشه که یکی و داشته باشه غیر از پدر و مادر و خواهر و برادر که بهش عشق بورزه.

گفتم،گفتم میدونم چیکار کنم میدونم . وجودشو لبریز از عشق می کنم لبریز از خواستن.از این به بعد دیگه همه وقتم همه ذهنم همه فکرم ماله خودشه.(گرچه قبلشم بود اما تو خبر نداشتی)گفتم بهش می گم .بهش می گم که سالهاست دوسش دارم. سالهاست که منتظر چنین لحظه ای هستم.

یادته گفتی"مطمئنم ما خوب میتونیم همدیگرو درک کنیم و تنهاییهای همو پر کنیم.آخه دو تا مون تنها زیاد بودیم."

خدای من چه روزا و شبایی بود بعدشم.چقدر زندگی قشنگ بود. چقدر مهربون بودی.چقدر برام احترام قائل بودی.چقدر برات ارزش داشتم.چقدر خوش بودیم.

یادته اولین باری که گفتی دوستت دارم. یادته اولین باری که گفتم دوستت دارم.

چه روزایی.

هیچ کس و هیچ چیز نمی تونست شادیم و خراب کنه.

بالاخره بعد از 15 روز کشمش و قهرو آشتی کوتاه که به خاطر سنگینی کارت بود و وقت نمیکردی قرار بزاری(واقعا به خاطر سنگینی کارت بود؟!) قرار شد 15 روز بعد که اتفاقا باز هم سه شنبه بود همدیگرو ببینیم.یعنی سه شنبه 15 شهریور 84 واسه اولین بار. بگذریم نمی خوام بیشتر از این تکرار مکررات کنم. شاید یادآوری این خاطرات چندان واست خوش آیند نباشه.گرچه اولین قرارمون شیرین تر از اولین تماسمون بود.یادته که؟

نمی خوام بیشتر از این خستت کنم به اندازه کافی تو این سالها با بد اخلاقیام ،شکام و نا امیدی یام خستت کردم.

یعنی امروز 3 ساله کامله که با همیم.

ولی به نظر تو ،تو این چند سال چند ماه با هم بودیم؟چند بار خواستی منو؟چند بار نخواستی منو؟من که همیشه خواستم تو رو حتی تو بدترین شرایط.شاید اشتباهم همین بوده. شاید واقعا تو هم همیشه خواسته باشی منو .ولی من نتونسته باشم درکت کنم.یادتم یه بارم گفتی :"مهتاب من همیشه دوستت داشتم حتی وقتی دعوا می کردیم."

این حرفت خیلی به دلم نشست. تا مدتها احساس آرامش می کردم.

چند ماه قهر بودیم؟چند بار آشتی کردیم؟

میدونم گفتن همه این حرفا بیهودس.می دونیم . می دونیم رسیدیم به اونجایی که نباید می رسیدیم. می دونم.همه اینارو می دونم.

تو هم اینارو می دونی؟

نمی دونم اینارو می دونی یا نه؟

اما می دونم یه چیزایی رو نمی دونی.

نمی دونی چقدر سخته عاشق باشم اما اجازه عشق ورزیدن نداشته باشم.بترسم از عشق ورزیدن.

چقدر سخته کنارت باشم .دستام پر از نوازش باشه.دستات کنارم باشه آماده نوازش کردن و نوازش دیدن باشه اما......... اما دستمو به باز و بسته کردن  زیپ کیفم مشغول کنم.

و باز هم نمی دونی که چقدر سخته که کنارت باشم به فاصله چند قدمی از هم زیر اون آفتاب باشیم و من علاوه بر آفتاب زیر نگاه سوزان تر از آفتاب  تو هم  باشم .بدونم منتظری که نگات کنم اما نتونم. نتونم.

همیشه می تونستما.

همیشه دلم میخواست تو چنین لحظه هایی بگی مهتاب به من نگاه کن ولی هیچ وقت منتظره این جملت نمی موندم و تا سنگینی نگاهتو حس می کردم نگات می کردم اما نشد اینبار نتونستم. شاید اگه می گفتی مهتاب به من نگاه کن طاقت نمی آوردم ونگات می کردم. نمی دونم.

حالا دونستی چقدر سخته؟

میدونی این روزا ،تو این مدت که کم و بیش از هم بی خبر نبودیم.(فکر کنم 45 روزی میشه) احساس می کنم خیلی ازت دورم. احساس می کنم دیگه روزای خوب گذشته بر نمیگرده .تو هم حتما فهمیدی.دیگه نمیتونم حرف دلمو بهت بزنم.دیگه نمیتونم بهترین و قشنگترین واژه ها رو بهت بگم .حتی نمیتونم بگم عزیزم.راستی چرا نمیتونم مگه عزیزم نیستی؟اگه هستی چرا نمیتونم بگم؟اگه نیستی پس چرا دلم میخواد بگم؟پس چرا هنوزم دلم برات پر میزنه.ازت خجالت می کشم. حتی وقتی sms  میدی خجالت می کشم جواب بدم.حتی دیگه نمی تونم خودمو لوس کنم یا بچگونه حرف بزنم و بگم بابایی؟؟باور کن بار ها امتحان کردم. اما نشد.من تغییر کردم. ازت دور شدم . دلم برات پر میزنه. اما نمی تونم بگم.حتی نمی تونم اون حرفایی که دوست داری و بهت بزنم .نمیتونم .نمیتونم و نمیدونی که چقدر سخته.نمی گم کمکم کن دوباره یاد بگیرم که حرف دلمو بزنم .که بتونم عشق  بورزم چرا که میدونم تا دوباره من عادی بشم تو قاطی می کنی که من دیگه نمیتونم به این رابطه ادامه بدم و راستی تو چرا ازدواج نمیکنی ؟

و باقی ماجرا...... . مثله همیشه.

وقتی بعد از این همه مدت (تو این 45 روز )واسه اولین بار قرار شد تو همون خیابونای لعنتی باز همدیگرو ببینیم. وقتی شمارت که به اسم My love ذخیره کردم رو موبایلم افتاد دلم لرزید. بعد از یه مکث کوتاه حرف زدم.صدات مثله همیشه لرزش وجودمو آروم کرد یخ قلبم وآب کرد.هیجان داشتم.یادم افتاد وقتی می گفتی دوستت دارم وقتی نوازشم میکردی وقتی مهربون بودی یا وقتی دستمو می بوسیدی.

یادم رفت که می گفتی "دوستت دارم اما عاشقت نیستم. "یادم رفت  که می گفتی" من دوبار عاشق شدم. یه بار قبل از این مدت یه بارم تو همین مدت.....اما نشد. رفتم دنبالش اما برنگشت." یادم رفت که می گفتی" تو رابطه ما جای عاشق و معشوق عوض شده "یا می گفتی "سنگین باش مهتاب اینقدر نگو دوستت دارم. اینقدر عشق نورز."یا وقتی گله میکردم از نا مهربونیات ،کم محلی یات،سرد بودنات ، می گفتی "می خوای چیکار کنم مهتاب؟ ما نه زن و شوهریم نه مسئولیتی نسبت بهم داریم ما فقط دوستیم مهتاب فقط دوست." یا وقتی گفتم چرا اینجوری می کنی چرا هر وقت می خوای زنگ میزنی چرا قرارامون بهم می زنی ؟یعنی هر وقت تو می خوای منم باید بخوام؟یادته چی گفتی؟یادته؟با غرور گفتی "خوب هر وقت من خواستم تو می تونی نخوای."آخ که نمیدونی این حرف چقدر داغونم کرد بیشتر از همه حرفات با خودم عهد کردم از این به بعد همین طوری باشه.اما نشد .نشد آخه من که مثله تو نیستم.

گفتم با رفتارم بهت نشون میدم که هر وقت تو خواستی منم خواستم. پس تو هم یاد بگیری هر وقت من خواستم تو هم درکم کنی و من و بخوای .تو یه رابطه مثلا دوستی!باید همین طوری باشه.باید درک متقابل باشه.رابطه باید دو طرفه  باشه.اما تو باز هم نشون دادی که خود خواهی و مغرور و نمیتونی که  این طور باشی.. نمیدونم شاید تو هم واسه تمومه این کارات دلیل داشته باشی یعنی از آدم منطقی و روشن فکری مثله تو بعیده که واسه کاراش دلیل نداشته باشه.نمونش امروز صبح خجالت می کشیدم بگم می خوام به مناسبت فردا ببینتم.یکی دو ساعتی باهات باشم.مطمئنم وقتی ازت پرسیدم تهرانی؟می دونستی چی میخوام بگم .گفتی"آره اگه کاری داری بگو." گفتم حدس بزن .گفتی" نمی تونم حدس بزنم."می دونم اون موقع صبح سر کاری .سرت شلوغه اما انتظار چنین برخوردی و نداشتم.یکم مزه ریختی شوخی کردی آخرشم گفتم حالا که نمی تونی حدس بزنی پس بی خیال.گفتی" بی مزه. "وقتی دیدی جواب نمیدم گفتی"خوب شد حالتو گرفتم تا تو باشی دیگه حال گیری نکنی."

خوب اگه منم می خواستم مثله تو باشم و هر وقت حالمو گرفتی و آزارم دادی جبران کنم که این رابطه به اینجا نمی رسید.می رسید؟

وقتی گفتم حالا که نمی تونی حدس بزنی پس بی خیال. منظورم حال گیری نبود به خدا.روم نمیشد. خجالت می کشیدم بگم می خوام ببینتم.که بگم فردا اول شهریور.

می ترسیدم که بهونه بیاری و مطمئن هم بود که یه بهونه ای جور می کنی.

 پ.ن۱:بیشتر از این نمیتونم بنویسم دندونم درد میکنه.

پ.ن۲:چون یه مدت طولانی نبودم پس اجازه دارم که یه پست به این بلندی بنویسم.

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:9 توسط مهتاب| |


Design By : Night Skin