عشق مرده
سلام بی مقدمه چینی برم سر اصل مطلب.میدونم که میای میخونی.میخوام این چند روزو باهم مرور کنیم. میخوام مرور کنیم تا این روزای یکم بد دیگه تکرار نشه.قول بده عصبانی نشی.باشه؟ از عصر سه شنبه شروع میکنم .دلتنگت بودم .بیخودی اعصابم خورد بود.رو تخت دراز کشیده بودم همین جوری الکی اشکام میومد.یه اس ام اس جوک اومد برام.برات فرستادم جوابمو دادی.گفتم بابایی میخوای چند تا برات بفرستم که خستگیت دربیاد؟گفتی آره اتفاقا الان بیکارم.بعد از چند تا که حسابی خندوندمت برات گفتم که دلتنگم که اعصابم خورده.کلی باهام حرف زدی کلی دلدارم دادی.بعد از مدتها اعتراف کردی که تو ام دلتنگی .اعترافت واسه حال خرابم مثل آب بود روی آتیش.آروم شدم .آرومه آروم. فرداش که 4شنبه باشه کلی تلفنی حرف زدیم. گفتی دوشنبه که میخوای جواب آزمایشتو بگیری منم باهات میام. شبش که حرف زدیم گفتی 5شنبه تا شنبه 9صبح تا 5 بعد از ظهر کلاس دارم.فهمیدم که این چند روزباید یکم کم پیدا باشم.به خودم قول دادم این چند روز که میدونم کمتر ازم خبر میگیری مثله یه خانم رفتار کنم یه خانم تمام عیار .همون جوری که تو همیشه دوست داشتی.اما نشد.فردا صبحش گفتی دارم میرم کلاس گفتم منم دارم میرم کلاس. شب میدونستم خسته ای و زود میخوابی و حرف نمیزنیم .واسه همین منم زود خوابیدم.اما فرداش که جمعه بود از ساعت 7 بیدار بودم گفتم حتما قبل از کلاس ازت خبری میشه.اما وقتی خبری نشد حدس زدم(یعنی اینجوری خودمو توجیه کردم)که چون میدونستی جمعه س و دیر بیدار میشم خبری ازت نشده.با خودم گفتم امشب حتما ازش خبری میشه .تازه خوشحال هم بودم که از دیروز تا حالا یه خانم کامل بودم و مزاحم کلاست نشدم. اما.. غروب شد .خودت می دونی که غروبای جمعه چقدر دلگیره.دراز کشیده بودمو آهنگ گوش میکردم. از همون گروه آهنگایی که مامانم میگه هر کی دوروز پشت سرهم گوش کنه افسردگی میگیره اما نمیدونم تو چرا این همه سال گوش میکنی چیزیت نشده. به خودم گفتم نکنه باز تو سیر شدی و میخوای همه چی و تموم کنی؟نکنه کلاس داشتنت بهونه بوده واسه کمرنگ شدن روابط و سرانجام قطع کردنش.یادم افتاد اون موقع ها که دانشگاه میرفتم یه 5شنبه قرار و کنسل کردی و گفتی میخوام برم خونه دوستم.منم باور کردم.اما چند وقت بعدش گفتی دروغ گفتم.قرارو کنسل کردم چون داشتیم وابسته می شدیم. یهو یه چیزی مثله خوره افتاد به جونم.اما به خودم گفتم بسه مهتاب.وای به حالت اگه یک لحظه فقط یه لحظه بخوای شک کنی.اشک تو چشام جمع شد.دیدم اس ام اس اومد.واسم محال بود که تو باشه.نوشته بودی"سلام خوبی؟"با خودم گفتم همین بعد از دو روز همین.دیدی مهتاب.دیدی گفتم میخواد همه چی و تموم کنه.چند تا اس ام اس با سردی کامل رد و بدل شد. آخری و من زدم جواب ندادی.صبر کردم صبر کردم.برات زدم مزاحمت نمیشم به کارت برس .انتظار داشتم مثله همیشه بگی چه کاری مهم تر از تو.اما تو هم بد تر از من انگار منتظر بهونه بودی گفتی ولی انگار شما بیشتر کار داری.برات توضیح دادم که اس ام است دیر اومده فکر کردم کار داری .اما جواب ندادی.زدم قهر کردی جواب ندادی زدم بابایی بیا آشتی کنیم جواب ندادی.داشتم دیوونه میشدم. به خودم فحش دادم. میمردی مهتاب یه لحظه لالمونی می گرفتی عین آدم جواب میدادی؟به غلط کردن افتاده بودم(دور از جون البته).فقط با خودم تکرار میکردم چه خاکی تو سرم شد.بعد با خودم فکر کردم آخه من که حرفی نزدم.اس ام اسایی که برات زده بودم همه دلیور شد.فهمیدم گوشیت هنوز روشنه(آخه تازگیا یاد گرفتی شبا گوشیتو خاموش میکنی.چراشو دیگه نمیدونم).باز زدم .دلیور نشد.شماره تو گرفتم خاموش بود. برات زدم صبح قبل کلاست بیا حرف بزنیم.خوابم نمیبرد.گرسنم بود ولی دلم نمیخواست برم پایین.دلم نمیخواست کسی ببینه گریه کردم.یه لحظه چشمم گرم شد.بیدار شدم دیدم 4صبحه .دیدم اس ام اسام دلیور شده.اما جوابی ندادی.همون لحظه شمارتو گرفتم.4 صبح.میدونستم عصبانی میشی و امکان داره هر حرفی بزنی.اما میخواستم حرف بزنم باهات بگم منظوری نداشتم.اما جواب ندادی.تا 8 صبح دلم هزار را رفت.اس ام اس دادم من بیدار شدم. جواب دادی و صبح بخیر گفتی.داشتم توضیح میدادم که گفتی بگذریم.فهمیدم نمی خوای حرفی بزنی.تا شب ازت خبری نبود دیگه مطمئن شدم که قراره دوشنبه کنسله.شب اس ام اس دادم بیداری؟دلیور نشد.فهمیدم خاموشه.با بدبختی خوابم برد.فردا صبحش تو بودی که صبح بخیر گفتی اما خیلی سرد و ناامید حرف زدی.گفتی ناراحت نشو .اعصابم خورده.نمیدونم چی شد که اومدم و پست قبلیو نوشتم و همه نظر خواهی رو هم بستم و از خونه زدم بیرون .رفتم آرایشگاه اس ام اس زدی دروغگو خودتی.فهمیدم وبلاگو خوندی.قاطی کردم همش میگفتم چرا زود قضاوت کرده؟چرا؟شاید منم حرفی داشته باشم.به خودم گفتم باز گند زدی مهتاب.باز گند زدی.زنگ زدم بهت میخواستم حرف بزنیم . میخواستم مشکلمونو حل کنیم.اما جواب ندادی.حدس زدم عصبانی تر از اون چیزی هستی که فکر میکردم.گفتم عیب نداره .صبر کن مهتاب .صبر کن تا آروم شه .تو هم آروم شی.تا غروب دلم هزار راه رفت.زدم بیرون از خونه.100 تا روسری دارما.اما گفتم واسه قرار فردا یه روسری می خرم یه روسری خوشگل که به مانتو تازم بیاد.وقتی داشتم روسری میخرم گفتم نکن مهتاب نخر اگه فردا قراری نباشه این روسری میشه آیینه دق واست اما خریدم.اومدم خونه. منتظرت بودم .ازت خبری شد.می خواستی قرارو اکی کنی.باورم نمیشد.نه تو به روی خودت آوردی نه من. وبالاخره امروز........... وقتی زنگ زدم وگفتم سر قرارم بیا داشتم به این فکر میکردم چرا اینقدر آزادی نداریم که بعد از این همه مدت که میبینمت بتونم راحت ببوسمت.یه بوسه خیلی معمولی .وقتی در ماشینو باز کردی و کنارم نشستی دلم داشت برات پر میزد.وقتی کنار هم قدم میزدیم گفتی چه خوشگل شدی تو امروز!! باید میگفتم مرسی .اما گفتم خوشگل بودم!!!وقتی گفتی روسریت چقدر قشنگه تازه خریدی؟یاد شب قبلش افتادم. امروز احساس کردم چقدر خوشبختم.خواهش میکنم نگو امیدوارم خوشبختیت به شخصی ربط نداشته باشه.که میدونی ربط داره. وقتی گفتی بابایی اذیتت کرده؟دلم میخواست در موردش حرف بزنیم.اما نمیدونم چرا به شوخی و خنده ردش کردم. و بالاخره تلفنم زنگ خورد و اون جوری اعصابم خورد شد.مرسی که دلداریم دادی.منو ببخش که باعث ناراحتیت شدم.هرچند که میدونی من تقصیری نداشتم.بعدش تو ماشین سعی کردم کلی برات بخندمو شادت کنم.شاید باورت نشه اما بعد ازیه مدت خیلی طولانی بود که از ته دل میخندیدم.خیلی طولانی. طفلی پارکبانه .چقدر بهش خندیدیم.هنوز یادم می افته خندم میگیره. وقتی هم که رفتی من بودم و صدای چاووشی و صندلی خالیه تو.نمیدونی چقدر با جای خالیت و صندلی خالیت حرف زدم.وقت هایی که من از ماشین تو پیاده میشدم تو به صندلی خالی من نگاه می کردی؟ همه اینا رو گفتم متن به این طولانی رو نوشتم فقط و فقط واسه اینکه بگم :میدونم و بهت حق میدم که یه وقتایی اعصابت خراب باشه. این حقته.اما دلم می خواد تو این لحظه ها منم باشم.در کنارت .واسه تسلی دادن بهت.اگه من نمیتونم آرومت کنم و بلد نیستم تو یادم بده. از من دوری نکن.من تا وقتی از درونت از مشکلاتت از زندگیت خبر نداشته باشم چه جوری میتونم کنارت باشم.اگه همیشه تو این لحظه ها (که به قول خودت افکارت میریزه بهم) مثله یه دختر بچه لوس و شکاک رفتار کردم و فقط غر زدم واسه این بوده که هیچ وقت نخواستی کنارت و تو زندگیت باشم. همیشه ازم دوری کردی.من تشنه صمیمیتم.دلم می خواد همه لحظه ها با هم باشیم. نه فقط بعضی لحظه های خاص.اینجوری احساس بدی دارم . انگار که به درد هیچی نمیخورم .اما تو میدونی منم میدونم که اینجوری نیست. ودر آخر مرسی به خاطر کادوی تولدم که یه چراغ خواب گردونه هفت رنگه .الانم روبه رومه. پی نوشت 1-ببخشید خیلی طولانی شد ولی مجبور شدم باید همه چی و می نوشتم. 2- ببخشید که نتوستم برسونمت دیدی که چقدر دیرم شده بود. هر لحظه ممکن بود کشته بشم. ۳-ببخشید که من ادبیات اینقدر ضعیفه و جملات مشکل داره.عوضش ریاضیم قویه. بعضیا چقدر زیرکانه دروغ میگن و بعضیای دیگه چقدر احمقانه باور میکنن!!!!!!! بدم یا خوب؟تو بگو. می خواهم بدانم مرا چگونه می پنداری؟ می خواهم بدانم آیا وجود مرا باور داری؟ می خواهم بدانم آیا توانسته ام اندکی از حس نهفته ی خود را برای تو آشکار کنم؟ تو بگو........تو بگو که ز من چه می خواهی؟ بگو ......بگو تا بدانم غوغای درونت از چه حکایت می کند؟اما هراس دارم ،چه بسا حکایتی تلخ باشد. نمیدانم که آیا می دانی زندگی چیست؟ بیا با هم از کوه زندگی بالا رویم،گه در حال صعود و گه در حال سقوط اما سرانجام قله خوشبختی را فتح خواهیم کرد. چگونه از درونم برایت بگویم،بگویم که می دانم گاه ز من گریزانی،گاه ز من خشمگین. چگونه بگویم که ای مهربان!مرا درک کن که چه طور برای صمیمت رنج می برم. تو بگو که در دل آیینه گونم چه می بینی؟ هرگز از من دلگیر مشو،چرا که در سینه ام به خاطر تو هیاهویی عظیم بر پاست.مرا با روشنایی ها پیوند ده. می خواهم کلبه ای از مهر و صفا بنا کنم. کمکم کن دوبار داشتیم در مورد دو تا موضوع مختلف حرف میزدیم اما حرفمون نیمه کاره موند.قرار شد بعدا در موردش حرف بزنیم .اما........ شاید باورت نشه اما یادم نمیاد در مورد چی بود.چون نمی خواستم یادم باشه که بخوام هر روز گیر بدم بیا حرف بزنیم بیا حرف بزنیم.ترجیح دادم فراموشم کنم.گفتم هر وقت ،وقتش بشه خودت میگی. اما انگار هنوز وقتش نشده.یا خیلی ساده تر، تو هم فراموش کردی. دو نفر باهمن.یکی همه دنیای اون یکیه.اما اون یکی سهمش از دنیای اون یکی فقط اس ام اسه.همین و بس. بیشتر از 20 روزه که ندیدمت و بیشتر از یک ماهه که اسمت رو صفحه موبایلم ندرخشیده.ولی چون تو میخوای قبوله. پی نوشت: نگران نشین هیچ اتفاقی نیوفتاده من فقط دلتنگم با یه سری مشکلات همین . بعدا اضافه شده: تو که اینقدر راحت می تونی آرومم کنی چرا ازم دریغش میکنی؟ یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد....... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد.......... راهی نروم که بیراه باشد............ خطی ننویسم که آزار دهد کسی را. یادم باشد که روز و روزگار خوش است.... همه چیز رو به راه است و خوب. تنها...... تنها...... دل ما دل نیست.... پی نوشت:حوصله آپ کردن نداشتم اما ..اما خواستم بگم فردا تولدمه.شاید دوست داشته باشی که بدونی.شایدم نباید می گفتم نمی دونم . تا پارسال میدونستم که نباید حتی انتظار یه تبریک خشک و خالی داشته باشم.اما ... اما .... شاید امسال فرق کنه.نمیدونم. دارم غر نمیزنما .فقط نیازمو گفتم همین. آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران سرودش باد جامه اش شولای عریانی است ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله زر تار پودش باد گو بروید یا نمی روید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست گر به رویش برگ لبخندی نمی روید ور ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟؟؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونی است اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها پاییز پادشاه فصلها پاییز همیشه تو پاییز عاشق بودم.وقتی پاییز میشه احساس میکنم زندگی چقدر قشنگه. احساس میکنم دوباره متولد میشم. تو پاییز صبح ها وقتی از خواب بلند میشم الکی خوشم.بر خلاف همیشه مهربون و خوش اخلاقم. هر چی فکر میکنم میبینم تو پاییز خاطره ی بدی نداشتیم. هر چی بوده خوشی بوده و خوشی. پاییز که میشه دلم میخواد هر روز خرید کنم . هر روز یه رنگ بپوشم.هر روز یه جور آرایش کنم. اصلا انگار عاشق زندگی و زندگی کردن میشم. عاشق بودن میشم. دلم مانتو شلوار مدرسه می خواد . کیف مدرسه .لوازم التحریرای خوشگل. حتی سالی هم که دانشگاه قبول شدم دلم میخواست برم مدرسه. پاییز که میشه بیشتر دلم میخواد باهات باشم.همینه که دلتنگی هم بیشتر اذیتم میکنه. پاییز که میشه دلم میخواد ساعتها رو تخت دراز بکشم،قمیشی گوش کنم و به تو فکر کنم. پاییز که میشه دلم میخواد ساعتها دست تو دست هم زیر بارون قدم بزنیم.همون کاری تو اصلن دوست نداری و همیشه نگران خیس شدنی.یادته میگفتی دوتایی زیر چتر می چسبیم بهم که خیس نشیم؟ پاییز که میشه دلم میخواد مثل یه دختر بچه ، روی برگای خشک بدومو صدای خش خش برگا آرومم کنه. پاییز که میشه......... پاییز که میشه ......... دلم خیلی چیزا می خواد............. خیلی چیزا............... پی نوشت1: باشه قبول.این راهم امتحان میکنیم.همون راهی که تو پیشنهادشو دادی. پی نوشت2:دوستای گلم برامون دعا کنین.دعا کنین که این راهی که انتخاب کردیم و میخوایم امتحان کنیم جواب بده. پی نوشت3:مرسی.مرسی که هنوزم یه گوشه از قلبت جا دارم و به فکر راه حلی. پی نوشت۴:منتظر آپ ۱۲ مهر باش. 



| Design By : Night Skin |


