تبليغاتX
عشق مرده




















عشق مرده

 

عقلم میگه :"بسه مهتاب.بسه شکستن.بسه .حرف نگفته ای دیگه نمونده.هیچ کس به فکر خودت نیست.تو به فکر خودت باش."

دلم میگه:"نه مهتاب .نه.اینجا آخرش نیست.آخرش میتونه ماله ما باشه.آخرش میتونه تبدیل رویاهای شبونت به حقیقت زندگیت باشه.آخرش میتونه اون چیزی باشه که من و تو دنبالشیم. "

عقلم میگه:"۵ سال به حرف دل گوش کردی.یک بار به حرف من گوش کن."

 دلم میگه نه نمیگه التماس میکنه"فقط یه بار  .فقط یه بار دیگه امتحان کنیم.همین یه بار."

منم همچنان سرگردونم.

میترسم همین بار واسم ضربه ی آخر باشه.

پ.ن:جمعه کنکور دارم.امروز رفتم کارت گرفتم.تو این هاگیر واگیر همینو کم داشتم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:24 توسط مهتاب| |

 

من که کوه غصه هام         ولی یه جور سر میکنم

 

پ.ن:دوستایی که خصوصی کامنت میذارن میگن ببخشید که اینقدر تند رفتیم و اینا بدونید من از هیچ کس دلگیر نیستم.هیچ کس. نه پارس عمران و نه دوستای وبلاگیم. 

                                   

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 18:49 توسط مهتاب| |

 

"دلم" را با "خاطراتت "

ترمیم میکنم

تا دلی شود و

 "تو "

"دوباره"

آن را بشکنی................

 

 

پ.ن:آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره.

بعدا اضافه شده:پرم از خواستن.فقط حیف که نمیتونم بگم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:16 توسط مهتاب| |

 

خدایا دیدی تلاشم هیچ نتیجه ای نداشت پس دیگه کار خودته.خودت باید نجاتم بدی.همین.

 

 

 بعدا اضافه شده:کامنت باباییمو و تو پست مرور خوندین؟

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:30 توسط مهتاب| |

 

دوشنبه ۱۷ آذر ۸۲ ...............................

.

.

.

.

.

.

.

امروز یکشنبه ۱۷ آذز ۸۷........................................

 

پ.ن۱:از خودم میپرسم اگه زمان برگرده به عقب. برگرده به ۱۷ آذر ۸۲ بازم تاریخ تکرار میشه؟

پ.ن۲:باورت میشه ۵ سال گذشته؟۵ سال از بهترین روزای عمر من وتو .چقدر باورش سخته.

پ.ن۳:هیچ کلمه ای نمی تونه حسمو توصیف کنه

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:57 توسط مهتاب|

 

قبل از اینکه شروع کنم نوشتن باید بگم این پست فوق العاده طولانی هستش.اما چاره ندارم باید بنویسم.

بابایی جونم امیدوارم خسته نشی.میخوام که تا آخرش بخونی مرسی.

 


نمیدونم باید از کجا شروع کنم  و حرفامو بگم .

شاید باید از شبی که شارژم تموم شد شروع کنم شایدم زودتر .از بعد ازظهرش یعنی یکشنبه  3 آذر.از صبح که پاشم حالم خوش نبود یعنی چند روز بود که اعصابم الکی خورد بود.اون روز دیگه بدتر.رفتم سر کار و عصری هم برگشتم خونه.سر کار که بودم اس ام اس دادی و حرف زدیم.رسیدم خونه دیدم حوصله خونه موندن ندارم.با اینکه حالم خوب نبود اما گفتم برم بیرون یه دوری بزنم شاید بهتر شم. اس ام دادی که رسیدی خونه ؟گفتم واست که حالم خوب نبوده و زودتر برگشتم خونه.داشتم خودمو آماده میکردم که بگی چرا؟چی شده؟ ومنم حسابی خودمو لوس کنم.اما تیرم به سنگ خورد برخلاف تصورم خیلی سرد  گفتی امیدوارم زودتر خوب شی. مثله غریبه ها.با خودم گفتم یعنی چی این حرف؟یعنی مهم نیست که چی شده؟کجام درد میکنه؟گفتم خوب حتما سر کاره .شب می پرسه.اما باز دلم طاقت نیاورد پرسیدم سر کاری؟خیلی سرد تر از دفعه قبل گفتی:نه ظهر اومدم خونه دارم میرم پیشه دوستم.تو دلم گفتم میبینی مهتاب واسه همه وقت داره.فقط به تو که میرسه کار داره.حالا اگه من ظهر میگفتم بیا دنبالم می گفت نه نمیتونم سر کارم.شمردم دیدم از آخرین قرارمون 12 روز گذشته .کمتر از دو هفته .گفتم خوب اشکال نداره حتما هنوز دلش تنگ نشده زور که نیست دلش دیر به دیر تنگ میشه.اما هنوزم دلخور بودم از اینکه چرا نگفتی چرا حالت خوب نبوده.

شب شد یادم  نیست تو اس ام اس دادی یا من.اما بهت گفتم که چرا نپرسیدی که چی شده بوده.کلی حرف زدیمو جر وبحث کردیم.حرفامون به نتیجه نمیرسید گفتم باشه اشکال نداره تو هم گفتی آره اشتباه از من بوده باید می پرسیدم.یکم در مورد این موضوع حرف زدیم. میخواستم شب بخیر بگیم. با خودم گفتم حالا که اینقدر ازت ایراد گرفتم و گله کردم وقتشه که از کار خوبیم که کردی و اس ام اس دادی که رسیدی یا نه ،تشکر کنم که بعدا نگی مهتاب فقط عیبامو میبینه .

گفتم راستی مرسی که پرسیدی رسیدم یا نه.

گفتی "دیگه نشدا.داری بر میگردی مثله اون موقع ها .دلیلی نمیبینم که بپرسم رسیدی یا نه گلم"

(دقیقا جمله های خودته.چون اس ام است روبه رومه)

کفرم درومد.من که نگفتم دلیل داشته من فقط تشکر کردم.

گفتم" میدونم که دلیلی نداره فقط خواستم بگم مرسی" اما داشتم حرص می خوردم.

گفتی"میدونم ولی میخوام فکر نکنی باید این کارو می کردم .فقط نگران بودم همین"

میخواستم جوابتو بدم که دیدم شارژم تموم شد.مثله همیشه که شارزم تموم میشه میرم سراغه 912 ام.اما یادم افتاد که اونم پرداخت نکردمو قطعه.گفتم حالا چیکار کنم ؟از خط اتاقم زنگ میزنم اما گفتم نه زنگم بزنم جواب نمیده.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 20:3 توسط مهتاب| |

دلم یه آغوش گرم و نرم میخواد یه آغوش که فقط منو بخواد ............

 

دلم  یکی و می خواد که به نوازش دستاش اعتماد داشته باشم  .....................

 

به نگاهش .........

 

 به گلم گفتنش .........

 

 به مهتاب گفتش  .............

 

به جانم گفتنش ......................

 

به گرمی لباش اعتماد داشته باشم...............

 

به ................................... اعتماد داشته باشم

 

اعتماد ، اطمینان ، عشق.......... این روزا بیگانه ام با این واژه ها .

 

پ.ن1:چه آرزوی محالی.خنده ام میگیرد.

پ.ن2:من فقط اینجارو دارم که حرفامو بزنم .میفهمی؟ فقط اینجا.نه دوستی ، نه خواهری  ، نه مادری، نه برادری ، نه پدری، نه حتی خود تو، به هیچ کس نمیتونم حرفامو بزنم.پس اگه حرفام عصبانیت میکنه و خوشت نمیاد،آزادی که نیای اینجا.مثله خیلی چیزای دیگه که آزادی.....

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 19:18 توسط مهتاب| |

کاشکی میدونستی چقدر حرف واسه گفتن دارم.حرفایی که تو دیگه  هیچ وقت فرصتی واسه شنیدنش

نخواهی داشت.یادته چقدر گفتم بیا حرف بزنیم.کاش حرف زده بودیم.کاش..........

 

پ.ن۱:دلم داره میترکه

پ.ن۲:دیگه نمی ای اینجا؟ وبلاگمم مثله خودم حذف کردی؟

قبل از اینکه تو بیای پست قبلو بخونی آپ کردم آخه داشتم خفه میشدم باید یه چیزی می گفتم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:50 توسط مهتاب| |

 

 

همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد......

 

 

پ.ن:ولی افسوس....

 

بعدا اضافه شده:تصمیم میگیرم سرم به زبان خودن گرم کنم.تو این شلوغی اتاقم دنبال کتاب میگردم.از زیر تخت پیداش میکنم.دیشب که داشتم مثلا میخوندم گذاشتمش اینجا.دراز میکشم رو تخت که شروع کنم.سی دی که واست گلچین کردم از لای کتاب میفته.بیخیال زبان.هدفون میزارم تو گوشم.صدا تو گوشم مییچه..........

این آخرین تلاشمه واسه به دست آوردنت.....

باور کن این قلب و نرو این التماس آخره.........

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:43 توسط مهتاب| |

بالاخره بعد از ۶ ماه انتظار ماشینی که بابا واسم ثبت نام کرده بود امروز تحویل گرفتم.یعنی همین الان

بابا آوردش.

۶ ماهه منتظر این لحظه ام .

اما .............. اما  حالا..........

 حتی دلم نمیخواد از جام بلند شم و برم ببینمش.

فقط واسه اینکه بابا ناراحت نشه از پنجره اتاقم  یه نگاه بهش انداختم.چقدر به نظرم زشت اومد.

پ.ن:یعنی میشه یه روزی کنارم تو این ماشین بشینی؟!

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:47 توسط مهتاب| |

از اون لحظه ای که گفتم میخوام برم قدم بزنم و نیم ساعت بعدش که دست از پادرازتر خودمو کوبوندم  رو تخت بیش تر از 10 تا مطلب جدید نوشتم و پاک کردم.

شاید یه وقته دیگه اومدم و سر فرصت کلی حرف زدم ولی الان....الان نمیتونم.....

فقط میخوام بگم  4 ماه و 4 روز که دوباره باهمیم. 4 ماه و 4 روزه که نگفتم "دوستت دارم"

4 ماه و 4 روزه که نپرسیدم "دوستم داری؟" فقط و فقط به این امید که روزی،روزی که نگرانه رفتنت نباشم تو بگی"دوستت دارم" و بپرسی"دوستم داری؟"

اما حالا چی نصیبم شده؟تو از واقعیتی میگی که من ظرفیت پذیرششو ندارم.

پ.ن1:کسی چه میدونه بعد از اینکه ببینیش (میدونی کیو میگم) چه اتفاقی قراره بیفته ؟

وقتی ببینیش قراره باهاش حرف هم بزنی؟اگه قراره وقتی داری باهاش حرف میزنی یادت میاد که مهتابی هم  وجود داشته؟از تصور اون لحظه.........

پ.ن2:همه اس ام اسارو پاک کردم جز این:

"باشه گلم.خودتو ناراحت نکن،عصبانیم نشو ما بازم مثله گذشته میریم جلو.فکر چیزی رو نکن گلم."

هزار بار میخونمشو هزار بار به خودم میگم امیدوارم و هزار بار تو دلم به خودم میخندم.

یعنی ممکنه؟ممکنه یه روز بری؟واااااااااااااااااااای

 

بعدا اضافه شده:چرا دنیا و آدماش همه دست به دست هم دادن و قصد جون منو دارن؟

چرا کسی نمیخواد بفهمه منم ممکنه واسه خودم مشکلی داشته باشم؟

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:8 توسط مهتاب| |


Design By : Night Skin