تبليغاتX
عشق مرده




















عشق مرده

 

عاشقانه دوست بداریم اما عاقلانه نگاه کنیم

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد زندگی مردن است ، در زمانی که یگانه داستان عاشقانه زندگیت بر باد رفته است ....

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ، بلکه فراموش کردن زیبایی یک لبخند است ...

عمیق ترین درد زندگی مردن است ، در حالی که قلبی عاشق انتظار نگاهت را میکشد ...

و حالا

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ، بلکه خواستن و نتوانستن است...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ، بلکه نتوان گفتن است ...

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ،بلکه بودن در نهایت نبودن است ...

آری عمیق ترین درد زندگی اینست که ببینی ، بخواهی ، بتوانی اما ... نتوانی بگویی....



 

پ.ن:مرسی از دوست خوبم ساره که این متن و برام ارسال کرده بود.

 

بعدا نوشته شده:به سلامتی از کلاس زبان اخراجم کردن به دلیل رد شدن در امتحان و غیبت های بیش از حد.برای من که یادگیری زبان در حد عالی یه روزی یکی از هدفام بود.این شکست بزرگی به حساب می یاد.با اینکه کم کاری از خودم بوده ولی قسم خوردم دیگه سراغ یادگیری زبان نرم.

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:28 توسط مهتاب| |

 

 

لعنت بیاد به روزی که گفتی:"هر کی اذیتت کرد بیا به خودم بگو"

گفتم:"اگه خودت اذیت کردی چی؟"

گفتی:"نه من دیگه اذیت نمیکنم"

چه احمقانه باور کردم.

دروغگو دروغگو دروغگو

دروغگو بودن که شاخ و دم نداره.

دروغگو دروغگو دروغگو

با توام.با خود خودت.با خود دروغگوت

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:2 توسط مهتاب| |

 

باز منم و صدای چاووشی و صندلی خالیه تو

باز منم و اتوبان کرج –تهران و خروجی دانشگاه شریف

باز منم و صدای چاووشی و صندلی خالیه تو

اما اینبار پر نیستم از عشق.

دلم میخواد پامو تا ته بزارم رو گاز

 دلم میخواد با سرعت بخورم به ماشین جلویی

پرم از گریه

اما تو نگران باش

تو بی خیالی و خونسردی خودت طی کن

مثله همه شبایی که دعوا می کردیم و وسط دعوا موبایلتو خاموش می کردی و میگرفتی میخوابیدی و

منم  از این ور تا صبح جون میکندم راحت بخواب

شایدم.....

 

 بعدا اضافه شده:نه خواب نیستی.خسته هم نیستی.شام هم نمیخوای بخوری.مهمون هم نداری.کار

 هم نداری.میدونی چرا؟جون من نیستم.چون این بهونه ها فقط واسه پیچوندن منه.

 Invisibleدرحال لذت بردن از لحظه هاتی.

خوش باش.

فقط کاش به جای اینهمه دروغ وبهونه که کار دارم کار دارم خستم خوابم میاد فلانی پای سیستمه

نمیتونم بیام نت.

کاش به جای همه اینا یه کلمه می گفتی مهتاب ازت سیر شدم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:12 توسط مهتاب| |

 

حوصله درس خوندن ندارم این بارون این هوا داره دیوونم میکنه مثلا دارم ساختمان داده میخونم.

درخت، گره، پیمایش، هر چی میخونم نمیفهمم.به خودم میگم دیگه فرصتی نمونده ها نمیخوای قبول

شی؟میرم سراغ کتابا و جزوه های قدیمی شاید یه جزوه دیگه واسه ساختمان داشته باشم که از رو اون

 بهتر بفهمم بین کتابا چشمم می افته به کتاب الهه شرقی.

اتفاقی یه صفحه اش باز میکنم و شروع میکنم خوندن

میرسم به اونجایی که رابین به کیمیا میگه"الهه ی من"

"الهه، یعنی روح زندگی، یعنی پاک مطلق، یعنی همه چیز یه  آدم تو دنیا"

یادم میاد میگفتی" الهه ی من،بانوی من"

یه دروغ به دروغات اضافه شد چون الهه ت نبودم ، نیستم و نخواهم بود.

حتما معنی الهه رو نمیدونستی چون اگه میدونستی مسلما هیچ وقت دروغ به این واضحی نمیگفتی.

این روزا هر چی بیشتر میرم جلو تعداد دروغایی که گفتی بیشتر میشه.

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:49 توسط مهتاب| |

من که باشم:

ساعت 4 به بعد که ساعت اداری تموم میشه موبایلش خاموشه

چهارشنبه شبا میره شمال تا شنبه صبح.تو این مدت هم باید موبایلش خاموش باشه و سیم کارت شرکت روشن باشه و به نت هم دسترسی نداره

مرخصی هم که واسه هر کاری میتونه بگیره الا قرار گذاشتن

من که نباشم:

شبا موبایلش روشنه.

چهارشنبه شبا خدا عالمه که شمال هست یا نه

دیشب که  چهارشنبه بود و به نت هم دسترسی داشت

 

دارم به این فکر میکنم که شاید پروژه شمال رفتن راهکاری بوده واسه پیچوندن من.شاید نه حتما.

نمیتونم باور کنم که بودن من اینقدر آزارش میداده

شاید امشب شب آخر باشه

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:2 توسط مهتاب| |

 

خدایا یعنی میشه امشب شب آخر باشه؟!!!!

میشه؟

میشه فردا صبحی وجود نداشته باشه؟

دیگه نمیکشم.

دیگه نمیتونم.

نمیتونم.

نمیتونم.

تموم شدم.تموم.

کم آوردم.

حرومت بشه لحظه هایی که فکرم روحم ماله تو بود.

پ.ن:ستاره بلاگت برام فیلتر شده.

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:13 توسط مهتاب| |

 

 

چند ماهه پیش یه شب داشتیم چت می کردم هر دو چراغمون روشن بود.داشتیم حرف میزدیم که تو

چراغتو خاموش کردی.گفتم چی شد بابایی ؟رفتی؟

گفتی نه عزیزم قایم شدم کسی مزاحممون نشه.

الان آن بودم. چراغت روشن بود.خاموش کردیش. فهمیدم که قایم شدی فقط خدا میدونه  داری با

کی چت میکنی .حرفای مفت و دروغتو داری زیر گوش کی زمزمه میکنی.حتما میگی عزیزم قایم شدم تا

کسی مزاحممون نشه.طفلی اونی که داری گولش میزنی و قراره چند ماهه دیگه یا شایدم چند روزه

دیگه به سرنوشت من دچار بشه.

دارم به این فکر میکنم حد نامردیت کجاست؟تا کی؟

حالم داره بهم میخوره

اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 21:6 توسط مهتاب| |


Design By : Night Skin