عشق مرده
حالم داره بهم میخوره از این دنیا از آدماش از خودم از تو.ببین به کجا رسوندی منو .تو و اطرافیانت .خودم و اطرافیانم.همه با هم به کجا رسوندن منو.به جایی که چشممو ببندم و مثله یه .... هر چی از دهنم در بیاد بگم. اونم به کی.به تو.به تویی که یه روزی که همه چیزم بودی.همه چیز.من اینارو همه رو از چشم تو میدونم.تویی که باعث شدی اطرافیان به قضاوت رابطه ما بشینن. شاید دیگه وقتشه .وقتشه که همه چی تموم شه.فکر نکنی کم آوردما.نه.ولی دیگه جونشو ندارم.دیگه خسته ام از سر کوفت.اونم جلوی کی.جلوی اون سه نفری که خودت میدونی. منی که همیشه پاک تر از دخترای اطرافم بودم.خیلی از کارایی که هم سن و سالام تو فامیل و بین دوستام انجام میدادن من اهلش نبودم. حالا حقمه؟حقمه که مامان بر گرده بگه تو مایه ننگی واسه ما؟ چیکار کردم مگه؟ همه ی اینا تقصیر تو.تقصیر تو.تقصیر تو نامرده دروغگو. باورم نمیشه.خیلی چیزا باورم نمیشه. تویی که یه روز ی میگفتی من کی و می خوام از تو بهتر مهتاب؟خوشگل-خانوم-تحصیل کرده و... حالا برگردی به بابات برگردی من اصلا از دختر این تیپ و قیافه ای خوشم نمیادو......بابات هم آدم تر از ع.ع پیدا نکرده بیاد بهش بگه؟چرا ع.ع؟چرا اون؟اون که به دهن لقی معروفه؟ یا تو یا بابات یا ع.ع قصد آبروی منو کردین.شایدم هر سه تا تون.من نمی دونم.واگذار میکنمتون به خدا.هر کی و که داره این وسط آتیش میبره و میاره.هر کسی که واسه اولین بار اون ۳-۴ سال پیش این حرفو تو فامیل انداخت. ولی هنوزم باورش سخته. اگه تو هم این حرف و نزده باشی.بازم تقصیره تو .چون تو اجازه دادی که اطرافیان دخالت کنن. کاش اون روز....روز آخر پشت تلفن گذاشته بودی حرفمو بزنم و موبایلتو به روم خاموش نمیکردی.شاید اون طوری حالا آروم تر بود. پ.ن:حواست هست؟دو ماه و یه هفته گذشت. یه هفته ای هست که حال و روز خوشی ندارم.یه هفته ای هست که اوضام بدتر شده .یه هفته ای هست که منتظرم تا شب شه برم زیر پتو وتا خود صبح گریه کنم و آرزوی مرگ کنم.همش میگم خدایا می خوام بمیرم.مرگ خودم و ازت می خوام. نه مرگ دیگری و .مرگ خودم .و یعنی حق ندارم مرگ خودمو ازت بخوام؟؟؟؟؟؟؟؟ اما امروز یه اتفاقی افتاد تا باعث شه بفهمم چقدر ناشکرم بفهمم که دیگه دارم شورش و در می یارم. می دونم که اتفاق امروز یه نشونه بود از طرف خدا ...... ساعت از دو گذشته دارم طبق معمول صدای چاووشی ماشین و پر کرده و هر از گاهی با نفرت به صندلی خالیت نگاه میکنم.از یه فرعی می خوام بپیچم. سمت راست و نگاه می کنم. اما سمت چپ و یادم میرم.یه موتوری و می بینم که با سرعت داره بهم نزدیک میشه.ترمز میکنه اما خیابون خیسه و بد جور لیز میخوره .صدای دادش و میشنوم صدای زمین خوردنش صدای شکسته شدن موتورش.وجودمو ترس بر میداره .همون وسط وایمیسمو پیاده میشم.صدای بوق ماشینای پشت سر خیابونو برداشته.چند نفر دورش جمع میشن.خودشو نمیبینم اما موتورش داغون شده.همه بدنم میلرزه.اگه مرده باشه؟چه خاکی تو سرم بریزم؟ خدایا مرگ خودمو خواستم نه مرگ کسه دیگه ای که باعثش باشم.اونم یه آدم بی گناهی که قربونیه حواس پرتی من باشه؟ماشین و زدم کنار اما جرات پیاده شدن ندارم.خدایا چیکار کنم؟خدایا غلط کردم.داره گریم میگیره.مهتاب گریه کردی نکردیا.یکی میزنه به شیشه ماشین.یه پسره حدودا 20 ساله فشن.با لحن مسخره میگه"خانوم تشریف نمیارین پایین؟" با ترس میگم:"مرده؟" با اون چشمای هیز و پرروش زل میزه بهم .یهو میزنه زیر خنده:"نه جونم یکم پاش اوف شده" عقم میگیره از حرف زدنش.یکم جرات پیدا میکنم.اخم میکنم و پیاده میشم.میرم سمتش. "آقا حالتون خوبه؟" "خانم ندیدی منو؟" داد میزنم "نه ندیدم تو که منو دیدی وایمیسادی" مظلومانه میگه"خانم چرا داد میزنی؟شما برو.خسارت منم خدا میرسونه" دلم براش میسوزه.حتما با موتور خرج یه خونواده رو میده.خدایا چقدر من ناشکرم. "من الان زنگ میزنم افسر بیاد." سریع میگه "نه خانم نه به افسر زنگ نزن.افسر نمی خواد که" شک میکنم حتما یه ریگی به کفشش هست. نمیدونم باید چیکار کنم.این پسره پرو ام که هی دور و برم می پلکه .داره اعصابم و خرد میکنه. زنگ میزنم به بابام.براش توضیح میدم.میشینم تو ماشین تا بیاد.گریم میگیره. نگاه میکنم به دورو برم خبری از اون پسره نیست.حتما گورشو گم کرده رفته.خدارو شکر که قبل از اومدن بابا رفت.وقتی بابا میاد میگه"گریه کردی؟" "نه بابا" "ما رو باش ترو خدا دلمون خوشه دخترمون مستقله.ولی انگار فقط بلدی گریه کنی.گریه نداره که" یاد اون می افتم.یاد وقتی که میگفت"تو فقط گریه کردن بلدی" این بی انصافیه .اگه واسه هر کسی فقط گریه کردن بلد بودم حداقل واسه تو اینطور نبودم. بابا خسارتشو میده .منم میام خونه. دراز میکشم رو تخت.احساس میکنم چقدر بنده ی بدیم.چقدر ناشکرم.خدایا خواستی با اتفاق امروز ادبم کنی آره؟ خواستی بفهمونی چقدر ناشکرو بی چشم و روام. به خودم میگم:مهتاب چند وقته 17 رکعت نما زتو شبا هول هولکی همه رو با هم می خونی؟چند وقته با خدای خودت خلوت نکردی؟هان ؟چند وقته؟چند وقته زانوی غم بغل گرفتی و دست از زندگی شستی؟ احساس میکنم پر از گناهم.پر از گناه.گناهای ریز ودرشتی که انجام دادم و داره از ذهنم میگذره. خدایا ببخش منو.خدایا ببخش. نمیدونم چرا اما دلم واسه موتوریه خیلی سوخت.خیلی.بعضیا چه طوری زندگی میکنن و من چطوری.اون وقت قدر زندگی مو نمیدونم.. ای وای بر من که اینقدر ناشکرم.
| Design By : Night Skin |


